مهربانی را اگر قسمت کنیم، من یقین دارم به ما هم می رسد/آدمی گر ایستد بربام عشق، دستهایش تا خدا هم می رسد
  :: سارا
 
3 5 7 16
   

روزگار تنهایی دخترکی بی کس

 
۱۳٩٢/٩/٦ ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سارا ( نظرات )

مرداب به رود گفت:

چه کردی که انقدر زلالیـــــــــــــــ؟؟؟؟!

رود جواب داد:

گذشــــتم.........

آریـــــــــــــــــــــــ برای زلــــــــــــــــــــــال بودن باید گذشت داشت و گذشت کرد.........




:: برچسب‌ها:
 
۱۳٩٢/٩/٥ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سارا ( نظرات )

من بدنبال دستانی بودم که هیچگاه دست سردم را رها نکند

بدنبال عشقیـــــــــــــــ  بودم که در آن جدایی معنا ندارد؛ و گاه اگر از دلم رنجید پا روی عشقش نگذارد... من بدنبال سواره نشین اسب رویاها نیستم... 

تنها بدنبال دلی بودم که مفهوم عشق را درک کرده باشد.




:: برچسب‌ها:
میخوام بشم همون قبلی
۱۳٩٢/٩/٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست سارا ( نظرات )

میخوام بشم همون آدم قبل...

کسی که دلـــــــــــــــــــــــش از سنگـــــــــــــــــــــــــ بود و دور و برش دیواری از سکوــــــــــــــــــــت و بی تفاوتـــــــــــــــی ...

مـــــــــــــــــــــــــــیخواهم تــــــــــــــــــــنها باشم




:: برچسب‌ها:
 
۱۳٩۱/٥/۱٧ ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سارا ( نظرات )

تنها نشسته ام...
چای مینوشم،وبغض می کنم!
هیچکس مرا به یاد نمیآورد!
این همه آدم،روی کهکشان به این بزرگی!
و من...
حتی آرزوی یکی نبودم..




:: برچسب‌ها:
زنـدگی خـروسی
۱۳٩۱/٥/۱۳ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سارا ( نظرات )

زندگی خروسی

کوه
بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. 

یک
روز زلزله‌ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم‌ها از دامنه کوه به
پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‌ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. 

مرغ و
خروس‌ها می‌دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب
شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. 

یک روز تخم شکست و جوجه
عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه‌ها پرورش یافت و طولی نکشید که
جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده‌اش را دوست
داشت اما چیزی از درون او فریاد می‌زد که تو بیش از این هستی. تا اینکه یک روز که
داشت در مزرعه بازی می‌کرد؛ متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می‌گرفتند و پرواز
می‌کردند. 

عقاب آهی کشید و گفت:
ای کاش من هم می‌توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به
خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی‌تواند بپرد. اما عقاب همچنان به
خانواده واقعی‌اش که در آسمان پرواز می‌کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر
می‌برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می‌گفت، به او می‌گفتند که رویای تو به
حقیقت نمی‌پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر
نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال‌ها زندگی خروسی، از دنیا
رفت. 

«تو همانی که می‌اندیشی،
هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه‌های
مرغ و خروس‌های اطرافت فکر نکن.»




:: برچسب‌ها: